على اصغر ظهيرى
170
كشكول اهل بيت (ع) (فارسى)
بدن مادر انداختند . حسين عليه السلام جلو آمد و شروع به بوسيدن پاى مادر نمود و صدا مىزد : مادرجان ! من فرزند تو حسينم ، با من سخن بگو قبل از آنكه قلبم بشكافد و مرگم فرا رسد . « 1 » برخورد با خليفهء دوّم روزى عمر بن خطاب بر فراز منبر نشسته بود ، امام حسين عليه السلام نزد او آمد و فرمود : از منبر پدرم بيا پائين و روى منبر پدر خودت بنشين . عمر از سخن امام حسين عليه السلام خجالت كشيد و با كمال شرمندگى گفت : پدر من كه منبر ندارد . طبق اين نقل كه امام حسين عليه السلام خود راوى حديث است مىفرمايد : پس از اين ماجرا « عمر » مرا كنار خود نشاند و چون از منبر پائين آمد مرا به خانهء خود برد و به من گفت : چه كسى اين حرفها را به تو ياد داده است ؟ گفتم : به خدا قسم ، كسى اين حرف را به من ياد نداده است . عمر گفت : خوب است گاهگاهى نزد ما بيايى . امام مىفرمايد : من هم روزى نزد « عمر » رفتم و متوجه شدم كه با معاوية خلوت كرده است و پسرش « عبداللَّه بن عمر » در خانه ايستاده بود ، پس من هم برگشتم . عمر بعدها مرا ديد و گفت : تو را نديدم ! گفتم : من آمدم ، ولى تا با معاويه خلوت كرده بودى ، پس من هم برگشتم . عمر گفت : تو از پسرم عبداللَّه شايستهترى ؛ زيرا اين عظمت و بزرگى ما اوّل از طرف خدا و سپس از طرف شما خاندان است . « 2 » مواظبت اميرمؤمنا از امام حسين عليهما السلام يكى از نقشههاى دشمنان بويژه « بنىاميه » اين بود كه هرگاه در جنگى حاضر
--> ( 1 ) - كشف الغمه ، ج 2 ، ص 126 . ( 2 ) - زندگانى امام حسين عليه السلام ، رسولى محلّاتى ، ص 38 .